تبلیغات
نوشتنی‌ها
نوشتنی‌ها

هم اکنون که دارم این متن را می نویسم خیلی خوش حالم ، به خاطر این که هم  هشت روز دیگه می ریم کربلا و فردا خاله ام اینا میان خونمون و ....
الان سه یا چهار روزه که پدر بزرگم {پدر مامانم} اومده خونمون اگه گفتید چرا؟  چون نوزدهم عروسی برادر زاده شه و
ماهم عروسی دختر عمه ام دعوتیم .
پدر بزرگم و خاله ام می رن عروسی پسر عموی مامانم (ایشون که عروسی شونه می شن برادر زاده ی پدر بزرگم وپسر عموی مامانم و خاله هام  .)داشتم می گفتم، من و مامان و بابام هم می رویم عروسی دختر عمه ام .
این چند روز سرمون خیلی شلوغه چون مامانم داره همه جا رو برای اومدن مهمونا تمیزو مرتب می کنه ، البته منم کلی کمکش می کنم
ممنون که وقتتونو در اختیار من گذاشتید تا پست بعدیم خداحافظ






نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 17 شهریور 1390 توسط فاطی - نه ساله

سلام .
اول از همه عیدتون مبارک
با اجازه شما چند روزی نیستم چون می خوایم بریم خونه ی پدر بزرگم و نماز عید فطر رو توی مصلای اون جا (ملایر) بخونیم.
فعلا خداحافظ





نوشته شده در تاریخ سه شنبه 8 شهریور 1390 توسط فاطی - نه ساله

سلا م
ما چند وقته که اسممون رو نوشتیم کربلا،امروز که سه شنبه باشه قطعی شده که می تونیم 90/6/25 بریم کربلا
با هوا پیما  باورتون نمی شه این قدر خوش حالم که نمی دونم دارم چی کار می کنم  ،
راستی  شک ندارم که عیدی امام حسن مجتبی (ع) بهمون بوده.

تولد امام حسن مجتبی (ع) بر همه ی مسلمانان جهان مبارک باد






نوشته شده در تاریخ سه شنبه 25 مرداد 1390 توسط فاطی - نه ساله

دیروز روز آخر ماه شعبان بود که یوم الشک نامیده شد ومن روزه بودم.ولی حالا روز اول ماه رمضان است و من امیدوارم که بتونم تمام ماه رمضون رو روزه بگیرم.
دعا کنید.




نوشته شده در تاریخ سه شنبه 11 مرداد 1390 توسط فاطی - نه ساله

سلام
ببخشید می دونم خیلی وقته چیزی ننوشتم.ولی چند روز پیش اتفاقی افتاد که گفتم بنویسم
.
اون روز وقتی اومدم تو اتاق دیدم داداش حمیدم داره نقاشی می کشه نقاشی که هر چه قدر تمرین کردم نتونستم مثل اونو بکشم. اگر می خواید نقاشی رو ببینید توی پیوند ها روی اسم داداش حمید کلیک کنید.





نوشته شده در تاریخ سه شنبه 28 تیر 1390 توسط فاطی - نه ساله

به نام خداوند جان آفرین
با عرض سلام خدمت معلّم مهربانم خانم مهرجو
شما كارهایی در حق من كردید كه جبرانش غیر ممكن است.
در كلاس اوّل  تا این حد به من محبّت كردید كه من تصمیم گرفتم معلّم كلاس اوّل شوم. از شما معلّم عزیزم ممنونم.




نوشته شده در تاریخ جمعه 16 بهمن 1388 توسط فاطی - نه ساله

در این هوای بسته

یك اواشك می‌چسبه

در این هوای بسته

یك بستنی می‌چسبه

در این هوای بسته

یه كرگدن می‌چسبه

در این هوای حالا

قصه‌ داریم فراوان

یه قصه از این كلاغ

یه قصه از اون كلاغ

كلاغ ما فضوله

تو كیف‌مون می‌گرده

دنبال یك صابونه(2)






نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 13 فروردین 1388 توسط فاطی - نه ساله

سلام سلام بچه‌ها جون ِ‌خوبم

خوبید خوبید عزیزان ِ دل ِ من؟

تو این هوا كه خوبید؟

بچه‌ها جون ِ‌ خوبم؟

قصه بگم براتون؟

از چی بگم براتون؟

از دخترهای قشنگ

از پسرهای زرنگ

روزی دو تا بچه بودن

 خوشگل بودن زرنگ بودن

تمیز بودن

سلامت بودن

خلاصه دیگه

شیطون بودن

بازی می كردن خوشحال و شاد

تا وقتی كه مامان بیاد





نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 12 فروردین 1388 توسط فاطی - نه ساله
درباره وبلاگ

آرشیو مطالب

آخرین مطالب

نویسندگان

موضوعات

پیوند ها

لینكستان

آمار سایت


irLearn.com


Blog Skin